تبلیغات
به روز نامه الكترونیكی آستارا نیوز یك اولین سایت خبری و تحلیلی در شمال كشور و‌استارا خوش آمدید تاسیس 1379 آستارا نیوز - خاطرات یك ارتشی(پیسكوت)

حقیقت نیوز

خاطرات یك ارتشی(پیسكوت)

تاریخ:چهارشنبه 26 اردیبهشت 1397-05:03 ب.ظ

روز ارتش مبارك  اا دارستانی درجه دار بازنشسته ارتش


 داستان یك درجه دار ارتش

من كه یك درجه دار جوان بودم در یكی از سازمانهای ارتش  خدمت  می كردم  یكسال در آموزشگاه نظامی نزاجا 06آموزش دیدم   و بعداز اینكه درجه دار شدم درجه گرهباندوم گرفتم
 من عاشق نظامی گری بخصوص ارتش بودم بعشق چتربازی و تكاوری آمده بودم  اما زندگی یك طوری رقم زد كه در‌آزمون یك سازمان بنا به دعوت ایشان و معرفی فرمانده گروهانم سروان تكاورعلی فتاحی   قبول  و جذب شدم ...علی فتاحی بمن نگاه ویژه داشت شاید هم این خواست و عنایت الهی بودو بمن همیشه می گفت با این روحیه مبارزه گر و جسور  و رك گویی و اطلاعاتی  علمی و نظامی داری  در ارتش تو اعدام می شوی یا فرمانده ارتش می شوی ..خیلی جدی هستی و كار را زود یاد می گیریی درست است روحیه نظامی و جنگی و تكاوری داری تو بدرد فقط  یك سازمان می خوری چون ضریب هوش تو عالی است بخاطر همین مرا به آن سازمان ارتش معرفی كرد  بعداز درجه گرفتن مدت دوسال در مركز آموزش آن سازمان ارتش آموزش تخصصی  دیدم با دوره كار آموزی خیلی حساس بود در طول دوره همه زیر ذربین بودیم  تقربیا خیلی از همدروهای من در طول دوره حذف می شدند به یگان اصلی برگشت داده  میشدند از نظرعلمی و هم تخصصی و هم از نظر رفتاری زیر نظر بودیم.. خلاصه من آموز ش و كار‌آمویم تمام شد خیلی سخت بود  پنچ شنبه و جمعه كه آموزش از بعداز پنچ شنبه تعطیل بود  خانه پدرم دررشت بود دیگر بخاطر باز بینی دروس و كارها در آسایشگاه  درجه دران آموزشی سازمان می ماندم  ازنظر غذا و نظافت و امكانات و.. با سازمان بود   و جمعه بجای گشتن دوسال استراحت می كردم دو ماه یكبار به رشت می امدم از تهران مشكل مالی نداشتم چون دیگر حقوق درجه داری می گرفتم  و غذا و پوشاك و مكان و.. بر عهده سازمان بود..وخلاصه بعداز آموزش در مر كز آموزش تخصصی مرا می خواستندبخاطر نمرات عالی و روحیه 100 در تهران نگه دارنند من از بنیاد شهید وبسیج  گواهی آورم بخاطر پدرم جانباز 65 درصد و خود عضو بسیج بودم  مسئولان تقسیم گقتند  بنا به نمرات و دوره عالی شما باید تهران بمانید( بدرد كارها تخصصی و عملیاتی سازمان می خوری )  اگر می خواهید چون نمرات خوب است و پدرت جانباز 65 درصد است به رشت منتقل شوی ..من گفتم دوست دارم به مرز بروم چون من به عشق   دفاع و مبارزه با دشمنان آمدم...گفتند واقعا شما دیوانه هستید چراپس نامه گواهی از بنیاد آوردی ...از اول می گفتی ما آن جا نیرو كم داریم  شما را  میفرستادیم به یكی از یگانهای ارتش  كه سازمان درآن دفتر داشتمنتقل شدم  ..... من گروهباندوم  بعنوان كارشناس در یك قسمت كار می كردم و ز ود كارها را یاد می گرفتم و بجای گردش دوست داشتم مطالعه كنم  و حتی همكارم كه متاهل بود كارهایش را انجام یم دادم با كار راضی  می شدم (چون من از دوران خردسالی تربیت یافته پدرم بودم مرا تشویق به كتابهای تاریخی و اسلامی و تاریخ معاصر و باستان ایران می نمود حتی تاریخ ارتش و ایران ...خلاصه در مدتی كمی من شدم بودم كتاب راهنمایی همكاران و حتی خانواده ایشان هم سوال دینی و شرعی و تاریخی و... سوال داشتند بمن زنگ می زدنند خلی وقتم را می گرفت سوالات آنها وقتی می گفتم تحصیلات من فقط سه سال حوزوی و سیكل است باورشان نمی شد ..
.. در یگان  مسئول مستقیم و دوست من  كه همكار من بود شد فرمانده منطقه .... بمن گفت من روحیه ات را دوست دارم عاشق كار در سازمان هستید  بیا ریس دفتر بمن بشو ..من گفتم جهانگیر جان من روحیه ام رزمی و عملیاتی است به   ریس دفتر علاقه ندارم ..گفت اسماعیل  جایگاه ریس دفتری سرگردی است  و مزایایی شغلی عالی داری و می توانی در خانه سازمانی فرماندهان لشكر اقامت كنی و... گفتم دستور بدهی می آیم اما دوست من هستی  مرا بفرست مرز .....جهانگیر بمن گفت روحیه شما فرماندهی و كارآفرینی و علاقمند بكار  جسور  است من دوست دارم در پادگان (تیپ بیرون لشكر ) بعنوان  فرمانده و مسئول دفتر سازمان باشی قبول كردم بشرطی كه مرا به منطقه مرزی صفر بفرست برای خدمت ...
هر بار كه جهانگیر ( اسم كوچك را بخاطر محرمانه بودن می نویسم و بعضی مكالمه  و گفته را بخاطر محرمانه بودن حذف كردم )فرمانده منطقه به مرز می رفت برای بازرسی از یگانه تابعه ارتش مرا هم بعنوان كارشناس می برد ... من هم زمانیكه وی با فرماندهان تیپ ها و.. جلسه داشت به یگان مربوبطه ارتش با یك سرباز سازمان می رفتم و خودم رانندگی می كرد  م دیگر چون سرباز از مناطق مرزی ترس داشت من وی را در یكی از سنگرهای مرزی می گذشتم  خود برای تهیه وضعیت گزار ش یگانها به فرمانده منطقه جهانگیر  می رفتم از گزارشات  من خیلی خوشحال می شد می گفت تا بحال چنین  گروهیانی واردنداشتم می پرسید تو را خدا تا حالا در این منطقه بودید و چند سال در سازمان خدمت می كردی من گفتم فقط یكسال آموزشگاه نظامی و دوسال تخصصی دوره دیدم دیگر شده بودم ....دیگر وقتی به بازرسی مرزی می رفت یا اتقاقی می افتد مرا می فرستاد اما همیشه بمن سفارش می كرد  اسماعیل تو داداش من هستی  من از زمان جنگ كه  از سال 1364 ستوان سومی شروع كردم  هركس مثل تو را دوست داشتم آخرش شهید می شدند حتی بعداز جنگ قسم خورد ه بودم  هیچ درجه دار و افسر را دوست نداشته باشم... اما چه كنم تو مثل  درجه دار  شهید ت  هستی  نتوانستم ...  از بردارم برایم عزیزت هستی واقعا هم راست می گفت چند سالی كه من با ایشان بعنوان درجه دار كار كردم من همانندبردار دوست داشت مرا تشویق كرد درس بخوانم .. با دبیرستانی بزرگسالان  صحبت كرد و من دیگر بعداز ظهر مدرسه می رفتم درس می خواندم تا سوم دبیرستان نظام قدیم  آن شهر درس خواندم و قبول شدم  و می گفت ای كاش زنده باشم دانشگاه رفتن تو را بینم ...باید افسر سازمان بشوی ...خلاصه برای م با كار خیلی سخت بود و در سازمان همانند ارتش نبود باید تا ساعت 17 اجباری و تا 20 با رضایت خود اضافه كاری بود   می رفتم كلاس دبیرستان دوباره ساعت 17 تا 18 به پادگان بر می گشتم كارهایم را انجام می دادم ..جهانگیر بمن می  گفت اسماعیل  نمی خواهد دیگر به سركاربر گردی صبح ها اندازه 10 نفر كار می كنی و مسئولان ا............و من بعنوان فرمانده قبولت داریم اگر مشكلت اضافه كار 6 یا 7 ساعت است من برایت رد می كنم چون صبح اندازه 10 نفر كار می كنی در كار های عملیاتی به بچه های ... كمك می كنی  تو بازوی منطقه شدی همه هم به تو عادت كردند هر كی نیرو برای عملیات و.. كم می اورد تو قبول می كنی و میئولان قسمتها آروز دارنند تو نیروی آنها باشی  لا اقل فقط كار خودت را انجام بده تا به كلاسها برسی ..نمرات دبیرستان خیلی خوب بود خیلی تعجب می كرد  قبول می شدم هرسال ...
خلاصه روز بدبختی من آنروز شروع شد ...كه به منطقه نفت شهر و سومار رفتم ....نفت شهر جای بود كه آنقدر زمان جنگ دشمن مین گذاری كرده بود كه اندازه یك جیب برای رد شدن راه داشتیم و در 20 متری مرز ایران یك چاه نفت داشت و این منافقان مزدور صدام  هر روز به داخل مرز نفوذ می كردند سربازان وظیفه را شهید  می كردند و جهانگیر بخاطر همین آمده بود و به فرمانده تیپ گفت این مسئله باید تمام بشود و.. بماند بقیه طبقه بندی است ....من از جهانگیر اجازه خواستم با لباس شخصی درسی به منافقین بدهم جهانگیر گفت به یك شرط باید تنها نباشی این كار را سازمان  اجازه نمی دهد  گفتم  من بعنوان یك ایرانی می روم ...  مدتی در مرز  در نفت شهر تنهایی كشیك دادم .. در زیر خاك مابین مرز ایران و عراق درخته های كوچك بود...( من دوره تكاوری و چتربازی  و چریك را در ارتش دیده بودم  و كاملا واردبه موارد  بود )با نان خشك و كنسرو می ماندیم...زمانیكه چندمنافق قصد ورود به داخل مرز ایران رابرای تخریب چاه وسرباز ها داشتند  یكباره من كه نیمه خواب بودم چند زن و مرد فارس زبان دیدم كه یك دفعه از پاسگاه بتونی عراقی ها در حال كمین به داخل مرز ایران  آمدند   چند نفر از منافقین كه  سه نفر از آنها زن بودند به هلاكت رسیدند و دو نفری هم زخمی بودند كه خواستیم به یگان بیاورم كه با خوردن قرض خودشان رابهلاكت رساند بودند  و بقیه بطرف پاسگاه عراقی متواری شدند فكر كردن ما یك گردان یا بیشتر هستیم  تعدا منتافقین زیا د بود... سربازان یكباره  پاسگاه عراقی با تیر بار بطرف ما تیر اندازی نمود  و  دوستم زخمی كوچكی برداشت سرباز ها سنگرایرانی هم شروع به شلیگ كردند.. چندبار نارنجك بطرف ما پرت شد ما فقط یك اسلحه سازمانی داشتیم خواستم بطرف سنگر عراقی بروم  نزدیك بودم براحتی می توانستم سنگر را تصرف كنم سرباز گفت تو را خدا ورل كن  ما در زمان صلح هستیم  گفتم چرا بس آنها منافق را ازسنگر خود می فرستند ...
یكباره من انفجاری شنیدم  ......یكباره كه بیدار شدم در بیمارستان ارتش بودم ..... بعدا بمن گفتند دیگر منافق ها بعداز آن تلفات  كه 5 منافق زن و چند درجه دار  و سرباز عراقی بهلاكت رسیدند  دیگر بطرف چاه نفت ایران در مرز حمله نشد و دیگر هر روز سربازی شهید نشد...بماند..
دومین اتفاق از روزی افتاد  كه بخاطر ان انفجار و بیهوشی چند روز  ...من دیگر صورت سانحه انجام ندادم  ....دنبال  چیزی نرفتم چون نوجوان 19 ساله بودم ..خام و تند و پر انرزی بنده خدا جهانگیر گفت اسماعیل چند روز بیهوش بودی بیا برو صورت سانحه .... خلاصه من دیگر بخاطر جراحت و موج گرفتگی و....فقط دیگر به مناطق مرزی نگذشتند بروم ....اما عاشق مبارزه با دشمنان كشور بودم ...دنبال فرصت بودم دوست داشتم به لبنان بروم برای مبارزه با اسراییل به سازمان نوشتم گفتند ارتش بهیج وجه نیرو به خارج اعزام نمی كند ..چون من بعشق مبارزه آمده بودم وگرنه بخاطر وضعیت پدرم  مرا استخدام بعنوان كارمند می كردند مثل حالا نبود من با اینكه سنم كم بود و از حوزه هم بخاطر عشق به مبارزه با دشمنان وطن ترك تحصیل كردم و تمام موقعیت هایم را كنار گذشتم
 من آدم زرنگی بودم   از دبستان تابستان  و تعطیلات و حتی زمان بیكاری - كارمی كردم  و حتی یك زمین در پشت قبرستان آستارا داشتم كه بعدا پدرم فروخت می خواستم  خانه بسازم در سن 15 سالگی  واز پدرم پول نمی گرفتم ...مرز آستارا هم باز شده بود با دوستانم شروع كرده بویم به خرید و فروش وسایل اگه با همان پول زمین  می ماندم همین الان میلیارد بودم چون ادم تیزی  زرنگی بودم...همه بمن ................كار بازار روس خیلی راه افتاد ه بودم بچه زرنگی بودم .
خلاصه بدبختی من شروع شد.. بخاطر جراحات و موج گرفتگی ......بخاطریك پرونده نیاز بود زیاد تمر كز كنم ...از مسئول قسمتم اجازه گرفتم  گفت فرقی نمی كنداین پرونده را تمام كن  من به شما اطمنان دارم ..رفتم  خلاصه بعداز سه ساعت تحقیق و دیدن مدارك معما پرونده را پیدا كردم .. ازپله های طبقه چهارم كه مهمانسرا سازمان بود  یك اتاق هم متعلق بمن بود می خواستم بیایم پایین یكباره چشمم سیاهی رفت.... فقط خودم را در بیمارستان دیدم .....از سال 1373   كه آن اتفاق افتاد دیگر من حتی قادر به تلكم نبودم تازه هم عقد نموده بود م ..آنقدر وضعیت جسمی و روحی ام بعد بود و درد دشات دیگر بعداز  چهار دبیرستان درس می خواندم نتوانستم  در س بخوانم ( سال 1379 دیپلم گرفتم )كمیسیون پزشكی 506 ارتش برایم كار افتادگی كلی و بازنشستگی طبق ماده 108 بند ب داد ...سال 1375 بود  چند سالی بود حتی قادر به تلكم و راه رفتن نبودم  از سال 1373 تا 1375 هیچ خاطری را به ذهنم نمی آید یعنی كلا مغزم و بدن تعطیل بود...یك مقدار ...سال 75 از نظر بدنی خوب شدم می توانستم راه بروم و...اما با دارو وبستری زنده بودم...وضعیت اعصاب و مغزم خوب نبود بیشتر وقتها بخاطر سردرد شدی چه در بیمارستان ارتش یا خانه با دارو خواب بودم تا درد را حس نكنم... خلاصه كمیسیون اداری سازمان تشكیل شد من التماس كردم گفتم من می خواهم بمانم چون عاشق ارتش و سازمان هستم بازنشستگی برایم زود است یادش بخیر تیمسار ا.. معاون اداری بمن گفت پسرم همه از خدا هستند مثل شما طبق ماده 108 بند ب بازنشست شوند تاسی سال درجه ات را می گیریی  و هم حقوق  می گیریی   چه مشكلی داری همه از خدا می خواهند من گفتم من عاشق ارتش  هستم باید بمانم..... خلاصه با اصرار من كمیسیون اداری سازمان بازنشستگی  مرا موقتا نگه داشت  اما شرط كردند باید به زادگاه خود منتقل بشود با كار راحت ...من هم تعهد كردم با انتقالم به محل زندگی پدر و مادرم و همسرم در رشت موافقت كنم ...................... زندگی دیگر برایم یكنواخت بود....بقیه خاطره فعلا بخاطر سازمانی محرمانه است ...
خلاصه در سال 1376  بنا به  رای كمیسون اداره بهداری سازمان من و بهداد ارتش  و كمیسون اداری  سازمان و ارتش من بازنشست شدم...... زمان خدمت اولین كتابم رابعنوان خدمت و مدیریت نظامی و وظیفه ارتش ازدیگاه اسلام را نوشته بودم و چند تالیف نیز داشتمووبعداز بازنشستگی چند سالی وضعیت بیماریم شدی بود حتی قادر به راه رفتن و زندگی معلومی نبودم ..تا اینكه سال 1378  كه خانه پدرم در رشت زندگی می كردم و جناره بیش نبودم ..نستبا راه رفتن و صحبت كردن را توانستم انجام بدهم ...دكتر بهداری  سازمان بمن پشنهاد كرد نسبتا با دارو خوب شدی به باید خودت را مشغول كنی گفت به چه چیزی علاقه داری گفتم می خواهم به ارتش باز گردم گفت كلا حق كارهای سخت را نداری دورارتش را خط بزن من نمی توانم به كمیسیون بگویم دوباره تو را اعاده خدمت كنند.... خلاصه با اصرار به پدر(جانباز 65 درصد بسیجی ) و مادر كه در رشت بودند چند هكتار كشاورزی داشتند  گفتم من می روم آستارا می خواهم روز نامه نگار و كتاب بنویسم و پدرم گفت اینجا كه در رشت سر دبیر هفته نامه هستی همین جا بمان ..من قبول نكردم ....
مادرم گفت تو اگربروی ما هم آستارا می ایم شالیزار و خانه را می فروشم می آییم.....
خلاصه  آستارا ..دیگر كسی برایم اشنا نبود  بیشتر وقتها مجبور بودم قرض  كه دكتر داده بوداستفاده كنم....
از آن سال شروع كردم ...كار گری ساده  برای مبنع درآمد چون حقوقم كم بود و نوشتن كتابهایم و روز  نامه نگاری را رسما در استارا و تالش شروع كردم ... و تا سال 1390  پنچ كتاب نوشتم  1- خدمت و مدیرت نظامی و وظیفه ارتش از دیدگاه اسلام كه در ارتش نوشتم 2- تا زنده ام بسیجی ام 3-داستان های آسمانی ایران و تاریخ دولتهای شیع در ایران 4- سر گذشت تالشان و 5-بررسی تاریخ حقوق بشر و محیط زیست كه همگی را نوشتم و مجوز گرفتم تا امسال نستبا حالم خوب بود چند سال پیش حالم نسبتا خوب بود اما در دستگیری من در سال 1380 شبعه سوم دادگاه انقلاب   و دیگر دستگیری ( ضرب و شتم و....) دوباره بیماریم  زیاد شد  بارها بازداشت شدم بخاطر روز نامه نگار و وبلاگ نویس ی و در سال 1390 در انتخابات 1390 كه من از صفر نعیمی رسما حمایت می كردم یكی از اصلی ترین یاران وی بودم  مرا چند نفر فارس ربودن تا حد كشت زدن و جنازه ام را در در كوچه امان انداختند از آن را مشكل نخاع (جنسی ) و اعصاب و روان پیدا كردم یعنی بیماریم شدت گرفت  و سال 93 هم سه بار بخاطر سایت درد نیوز و روز نامه نگاری دستگیر و بازاشت و شنكجه شدم  و آخرین دستگیر ی اسفند 93 بود كه تا حد مرگ كتكم زدند  و 2 روز بازداشت بودم با ضمانت آزاد شدم اگر نوبد آموزشهای تخصصی ارتش من خیلی مدت پیش مرده بودم ...ادامه دارد
 دیدار با مقام معظم رهبری...درچه دار ارتش با رهبر  و امام...
من قبل از ارتش در سن 12سالگی به اتفاق پدرم  به ملاقات امام رفتیم من خیلی دوست داشتم  دست امام رابوس كنم ... 12 ساله بودم كه پدرم به قول خود عمل كرد گفته بود اگر با نمره خوب قبول شوم این بار كه به ملاقات امام می رود مرا خواهد برد..قبل آن مرا به دست بوسی آیت الله احسان بخش برد..پدرم مرا خلیی دوست دشات بمن می گفت  تو از تاریخ جلوتر  هستی از داخل بچه هایش با من بیشتر  دست و پنجه می زد...خلاصه شب حركت كردیم با اتوبوس از استارا سوار شدم و در ترمینال پیاده شدیم..زیاد یادم نمی آید ..خلاصه پدرم گفت  دست من بگیر بروم جلو ازبازرسی و.. رد شدیم  خلاصه پدرم از چندین مانع رد شد جلو ما را نگذشتند خلی شلوغ بود ...
خلاصه در آخر سخنرانی  كه بچه دیدم به دست بوسی اما می روند  من اصرار كردم  ..پدرم یكباره مرا كه نوجوان كم چثه بودم بلند كرد دا زد یا ابوالفض به خواست خدا مردم مرا دست به دست به سكوی كه امام ایستاد ه بود رساندن شانش یارم بود  چند ثانیه توانستم دست امام را بوسه بزنم مثل اینكه دنیا را بمن دادند.. خلاصه مر كز آموز ش تخصصی درجه داری بودم بما گفتند در 29 فروردین افرادی كه یم خواهند به دیداز  امام خامنه ای بروند ثبت نام كنند من هم ثبت نام كردم از شانس خوبم موفق شدم در مراسم باشم و بصورت خیلی نادر این بار هم توانستم دست مقام معظم رهبری را بوسه بزم حتی ایاشن به سر من دست كشیدند این زمانی بود كه من گروهبان دو ارتش  و در مر كز آموزش بودم دوبار هم به توانستم شانسی در مراسمك دیدارایشان شركت كنم اما به جلو نتوانستم برو..
ادامه دارد





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
Klefer
چهارشنبه 1 خرداد 1398 02:51 ب.ظ
I have read several good stuff here. Certainly worth bookmarking for revisiting.
I wonder how so much attempt you place to create
the sort of magnificent informative website.
http://tinyurl.com
چهارشنبه 1 خرداد 1398 08:57 ق.ظ
I go to see everyday some sites and information sites to
read articles or reviews, except this webpage gives quality based writing.
Jermaine
سه شنبه 31 اردیبهشت 1398 10:56 ب.ظ
My brother recommended I may like this web site.
He used to be entirely right. This publish truly made my day.
You can not consider simply how so much time I had spent
for this info! Thank you!
Lance
سه شنبه 31 اردیبهشت 1398 06:13 ب.ظ
Hey! I know this is somewhat off topic but I was wondering which blog platform are you using for
this website? I'm getting fed up of Wordpress because I've had issues with
hackers and I'm looking at options for another platform.
I would be fantastic if you could point me in the direction of a good platform.
Tilly
سه شنبه 31 اردیبهشت 1398 12:58 ب.ظ
Fantastic beat ! I would like to apprentice even as you amend your
site, how could i subscribe for a weblog website? The account helped me a
applicable deal. I were tiny bit acquainted of this your broadcast provided bright transparent idea
http://tinyurl.com/y3smjydj
یکشنبه 29 اردیبهشت 1398 02:41 ق.ظ
I like the helpful information you supply to your articles.
I will bookmark your weblog and test once more right here regularly.

I'm moderately certain I will learn lots of new stuff proper here!

Good luck for the following!
http://shiknevyqykn.mihanblog.com
شنبه 28 اردیبهشت 1398 05:11 ب.ظ
Wonderful goods from you, man. I have understand your stuff prior to and
you're just too magnificent. I really like what you've bought right here,
certainly like what you're stating and the way in which wherein you say it.
You are making it enjoyable and you still take care of to keep it sensible.
I can't wait to read much more from you. This is really a great web site.
Wilda
شنبه 28 اردیبهشت 1398 12:41 ب.ظ
What's up to every body, it's my first go to see of this website; this website
consists of remarkable and actually fine information in favor of readers.
http://tinyurl.com/y6akk5zq
چهارشنبه 25 اردیبهشت 1398 03:49 ق.ظ
Thankfulness to my father who shared with me concerning
this blog, this webpage is really amazing.
download minecraft pc
پنجشنبه 19 اردیبهشت 1398 09:01 ق.ظ
I savor, result in I discovered exactly what I was having a look for.

You have ended my 4 day long hunt! God Bless you
man. Have a nice day. Bye
Klefer
پنجشنبه 19 اردیبهشت 1398 05:52 ق.ظ
Hmm is anyone else encountering problems with the pictures
on this blog loading? I'm trying to figure out if its a problem on my end or if it's the blog.
Any suggestions would be greatly appreciated.
tinyurl.com
پنجشنبه 19 اردیبهشت 1398 04:25 ق.ظ
You should be a part of a contest for one of the greatest sites on the internet.
I most certainly will recommend this site!
Gabriella
سه شنبه 17 اردیبهشت 1398 08:57 ق.ظ
WOW just what I was searching for. Came here by searching for خاطرات
Kléber Leite
دوشنبه 16 اردیبهشت 1398 04:52 ق.ظ
I think the admin of this web page is actually working
hard for his web page, since here every material is quality based material.
tinyurl.com
یکشنبه 15 اردیبهشت 1398 05:15 ب.ظ
I’m not that much of a internet reader to be honest but your sites really nice,
keep it up! I'll go ahead and bookmark your site to come back down the road.

All the best
Ezekiel
شنبه 14 اردیبهشت 1398 08:11 ب.ظ
This is very interesting, You are a very skilled blogger.
I've joined your feed and look forward to seeking more of
your magnificent post. Also, I've shared your
site in my social networks!
Tristan
شنبه 14 اردیبهشت 1398 05:33 ب.ظ
Very nice post. I just stumbled upon your weblog and wanted to say that I have truly enjoyed surfing around your blog posts.
In any case I will be subscribing to your feed and I hope
you write again soon!
http://tinyurl.com/yywukpv6
شنبه 14 اردیبهشت 1398 06:55 ق.ظ
Amazing! Its actually remarkable post, I have got much clear idea on the topic of from this article.
Kléber Leite
شنبه 14 اردیبهشت 1398 04:55 ق.ظ
Thanks for finally talking about >آستارا نیوز - خاطرات یك ارتشی(پیسكوت) <Liked it!
gamefly free trial
جمعه 13 اردیبهشت 1398 03:06 ب.ظ
Great post.
tinyurl.com
پنجشنبه 12 اردیبهشت 1398 11:39 ب.ظ
I was able to find good information from your content.
http://tinyurl.com/y5op45pp
چهارشنبه 11 اردیبهشت 1398 10:59 ب.ظ
Hmm is anyone else having problems with the images on this blog loading?
I'm trying to determine if its a problem on my end or if
it's the blog. Any suggestions would be greatly appreciated.
Mario de Oliveira
سه شنبه 10 اردیبهشت 1398 05:43 ب.ظ
I simply couldn't depart your website before suggesting that I
actually enjoyed the usual info a person provide in your guests?
Is going to be again ceaselessly in order to investigate cross-check new posts
Kira
سه شنبه 10 اردیبهشت 1398 12:46 ب.ظ
I am really impressed with your writing skills and also with the layout
on your weblog. Is this a paid theme or did you modify it yourself?
Either way keep up the excellent quality writing, it's
rare to see a great blog like this one nowadays.
http://bit.ly
سه شنبه 10 اردیبهشت 1398 08:27 ق.ظ
Attractive section of content. I just stumbled upon your blog and in accession capital
to assert that I acquire actually enjoyed account your
blog posts. Anyway I'll be subscribing to your feeds and even I
achievement you access consistently rapidly.
tinyurl.com
سه شنبه 10 اردیبهشت 1398 01:22 ق.ظ
I enjoy what you guys are usually up too. This kind of clever work and reporting!
Keep up the superb works guys I've incorporated you guys to my own blogroll.
tinyurl.com
دوشنبه 9 اردیبهشت 1398 11:22 ب.ظ
I loved as much as you will receive carried out right here.
The sketch is tasteful, your authored material stylish.
nonetheless, you command get got an shakiness over that you wish be delivering
the following. unwell unquestionably come further formerly again since exactly
the same nearly very often inside case you shield this increase.
Bichara Previc
دوشنبه 9 اردیبهشت 1398 10:24 ب.ظ
Good day! I know this is kinda off topic but I'd figured I'd ask.

Would you be interested in trading links or maybe guest authoring a blog article or
vice-versa? My site covers a lot of the same subjects as yours and I
feel we could greatly benefit from each other. If
you are interested feel free to send me an e-mail. I look
forward to hearing from you! Awesome blog by the way!
Mario de Oliveira
یکشنبه 8 اردیبهشت 1398 11:46 ب.ظ
I enjoy reading through an article that will make
people think. Also, many thanks for permitting me to comment!
http://tinyurl.com/
یکشنبه 8 اردیبهشت 1398 10:14 ب.ظ
Way cool! Some very valid points! I appreciate you penning this write-up plus
the rest of the website is also really good.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30


Admin Logo
themebox Logo