به روز نامه الكترونیكی آستارا نیوز یك اولین سایت خبری و تحلیلی در شمال كشور و‌استارا خوش آمدید تاسیس 1379 آستارا نیوز - داستان پسرک

حقیقت نیوز

داستان پسرک

تاریخ:دوشنبه 14 خرداد 1397-11:04 ب.ظ

داستان کوتاه پسرک و ابیا 

برف باریده بود و پسرک منتظر بود که هوا تاریک شود تا سراغ (جله ) دامی برود که مرد صیاد برای گرفتن( کوله )یا ابیا ، در جویبار کنار خانه آنها گذاشته  بود .پسرک  به همراه پدر و مادر و خواهر کوچکش در خانه ای کوچک  که در قسمت بالای روستا و در جایی نسبتا دور از مرکز روستا ساخته شده بود .آنها زندگی فقیرانه داشتند و شغلشان کشاورزی بود .

پسرک خیلی آرام به محلی که دام را گذاشته بودند نزدیک شد دید که ابیایی داخل دام افتاده است و بال بال می زند .به سرعت خودش را به دام رسانید و ابیا را باز کرد .بیچاره نفس نفس می زد. پسرک ابیا را در آغوشش گرفت آن را بوسید و سپس رهایش کرد.

او عاشق پرندگان بود . زمستانها برای پرندگان دانه می ریخت او فکر می کرد پرندگان مانند گلها هستند همانگونه که گلها را نباید چید پرندگان را  هم نباید شکار کرد .او با ایجاد سروصدا نمی گذاشت شکارچیان آنها را شکار کنند، به همین خاطر چندین بار از شکارچیان کتک خورده بود .

یکی هم نصیحت کرده بود به جای اینکه به فکر نجات پرندگان باشد ،آنها را شکار کند و بفروشد تا کمک خرج پدرش باشد و لباسی نو  برای خودش بخرد ولی او گفته بود که اگر  پرندگان از بین بروند او ناراحت می شود .پسرک آن شب را می توانست راحت بخوابد چون توانسته بود پرنده ای  را نجات دهد.

 یک ساعت بعد که شکارچی آمد و پرهای ابیا را دور و بر دامش دید مطمئن شد که یکی ابیا را برداشته پس دام را مرتب کرد و رفت.

فردای آن روز موقع غروب ، پسرک دوباره سراغ دام  رفت و دید که ابیایی در دام شکارچی هست ،موقع آزاد کردن ابیا که رسید شکارچی با هیکل درشتش  بالای سر پسرک ایستاده بود و ابیا را از دست پسرک گرفت و او را کتک زد. پسر گریه کرد .شکارچی گفت :"تو مرض داری نه خودت شکار می کنی و نه میذاری که ما شکار کنیم" .پسرک خواست بگوید :من پرنده ها رو دوست دارم و ...بعد فکر کرد من اینها به شکارچی بگویم که او متوجه حرفهای من نخواهد شد .

بعد از جیب خودش مقداری پول درآورد و به شکارچی داد و گفت:" این همه پولیه که من دارم بگیر و ابیا رو بهم بفروش" .شکارچی با چراغ قوه اش  نگاهی به پولها انداخت ،دید پولی که پسرک به او داده از پولی که در بازار بابت فروش این ابیا می گیرد بیشتر است. قبول کرد و ابیا را داد به پسرک .پسرک ابیا را گرفت و بغل کرد و همانجا ولش کرد .شکارچی داشت از تعجب دیوانه می شد .پسرک خداحافظی کرد و دوید و رفت .

شکارچی همانجا  نشست به فکر فرو رفت .پسرک به خانه اش رسید و پدرش سر او داد زد که باز هم رفتی و مزاحم شکارچی ها شدی و می خواست با او دعوا کند که مادرش نگذاشت .شکارچی از دور صدای آنها را می شنید .

او مشمایی که در جیبش بود درآورد، پول پسرک را داخل آن گذاشت و در مشما را محکم بست و به درخت آویزان کرد و دام را برداشت و با چاقو آن را برید و داخل برف انداخت و رفت.

ناصرتسلی_نیا
Astaranews1.ir
@astarali



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo